كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
887
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
محمد سلطان را در سمرقند قائم مقام گذاشته امير حاجى سيف الدين را پيش او بازداشت و اميرزاده اسكندر را در جانب مغولستان و اندكان نشاند و چند امير مثل خداى داد حسينى و شمس الدين عباس در آن طرف تعيين نمود . مقرر آنكه مهمّات ملكى را اميرزاده اسكندر و امراى سرحد ، به مشورت اميرزاده محمد سلطان ، سرانجام نمايند . اميرزاده اسكندر خبر وفات خضر خواجه اغلان شنيده و لشكر به مغولستان كشيد و كارهاى بهادرانه كرد و توقّع نوازش داشت و در كاشغر فرمود كه باز لشكر را تغار دهند كه باز عازم مغولستان بود و چون در آن يورش ختن و آق سو و ديگر قلاع و بقاع آن حدود و نواحى را فتح و تسخير كرده بود مظفر و منصور مراجعت نموده آن زمستان در كاشغر گذرانيد و از پرى پيكران مغول و حوروشان ختن دو تغوز مصحوب شيخ يساول به درگاه عالمپناه فرستاد و عرضه داشت كه به قوت دولت قاهره اكثر مغولستان را تاخته و ختن و ديگر بقاع را فتح كرده حرم امير خضر شاه ، حاجى ملك آغا و دخترش اسن ملك « 1 » و غيرهما را اسير گرفتند و فرستاده در اثناى يورش شام به اردوى فلك احتشام رسيده و به وسيلهء امرا بيلاكات و عرضه داشت به عرض رسانيد و به غايت ملايم مزاج همايون آمد و اميرزاده اسكندر يك تغوز دختر و يك تغوز اسب پيش اميرزاده محمد سلطان فرستاد . امّا اين حركات موافق مزاج اميرزاده محمد سلطان نبود . چه او به عزم يورش جته به تركستان آمده بود و چون اميرزاده اسكندر توقف نانموده پيشتر رفته بود ، اين معنى بر خاطر شاهزاده گران آمد و بيلاك او را ردّ كرده به جانب سمرقند بازگشت و حكم فرمود كه امرا به جار و بلجار اميرزاده اسكندر سوار نشوند و در كاشغر تغار ندهند و لشكريان به يورت خود روند و اميرزاده اسكندر از كاشغر ، بهار به اندكان آمده متوجه سمرقند شد و در آق كوتل نوكران بيكسى سلطان رسيده گفتند آمدن شما موافق طبع اميرزاده محمد سلطان نيست و مىخواهد كه مهمّ شما را بر سر ملا به موجب توره پرسد . « 2 »
--> ( 1 ) . ك : انس ملك . ( 2 ) . ظف : « و چون به آق كتل رسيد ، به او رسانيدند كه خاطر شاهزاده متغيّر است و قصد گرفتن تو دارد و چون او نيز در خاطر انديشهء فضولى داشت متوهّم گشت . » ( ج 2 ص 161 ) .